امروز در نگاه تو معنا نمی شود ٬ تو خاطرات گمشده ی سال های دور
تو راز سال های فراموشی منی......
جایی که هیچ حرف و حدیثی نمانده است ! !
قفل سکوت می شکند با نگاه تو ! ! تو چاره ای و مرهم خاموشی منی !
در پای کاج های رهای بدون بار ٬ در راه می نشینم و من یاد می کنم
از روز های رفته و از سال های دور !
فریاد های خسته که بر باد می کنم !
باید بیابمت ........ ! !
امروز در نگاه تو معنا نمی شود ٬ تو راز سال های فراموشی منی !

مثل پرنده در به در ... در شب سرد کوچ خود مونس لحظه های من خاطره ی بهار بود
رنگ زمین نبوده حیف خلوت آسمانی ات بغض من و غرور تو آنچه که آشکار بود
فرق میان ما و عشق فرق میان خاک و باد بین خیال و زندگی حرمت یک حصار بود
خاطره ها شکستنی ست کاش صدا کنی مرا آنچه مرا تباه کرد مدت انتظار بود
فال مرا گرفت و رفت آن زن دوره گرد پیر در کف دستهای من نقش دل و شیار بود
گم نشدم ضمیمه کن نام مرا به دفترت روح من امشب از غمت در تب احتزاز بود
شعر نگفته ام بدان گفته ام از غریبگی... و آنچه که گفته ام فقط مثل یک از هزار بود







