اینجا دیار آینه های شکسته است
یک کلبه با دریچه ی نوری که بسته است
شاید نشسته دخترکی زیر آسمان
با چشم های آبی روشن که خسته است
اینجا کویر خشک و نگاهش سیاهپوش
شاید به سوگواری باران نشسته است
احساس می کنم که نباید تمام شد
حتی اگر بلو ر وجودم شکسته است
با یاد آفتاب دلم گرم می شود
شاید هنوز پنجره ای یخ نبسته است
.....

