من خسته ام از خستگی شاید ندانی
از یوغ های بردگی شاید ندانی
یک آسمان دردی که من در سینه دارم
سهم دلم از زندگی شاید ندانی
آقا و سرور نیستم روحی غریبم
در جسم و جان بندگی شاید ندانی
خورشید را گم کرده ام می جویم اما
در اوج هر تابندگی شاید ندانی
من شعر خود را می فروشم دیده ای تو ؟
گرگی به این درندگی شاید ندانی
تنها غذای روح من دلواپسی هاست
یک زره هم افسرده گی شاید ندانی... .
عمق نگاهت می کند کنکاش من را
از عمق این بیچارگی شاید ندانی
در شعر هایم مرده ام تقدیر این است...
یک مرگ در آشفتگی شاید ندانی
