شب های سرد وساکت و موحش برای من
صبح و طلوع نو ر فریبا برای تو ست
کابو س های خواب مرا نیست انتها
اما تمام خوبی و رویا .... برای تو ست
هرگز مرا به خلوت من ره نداده ا ند
اندیشه های باکر و پویا برای تو ست
این چشم های بی رمقم بسته مانده آه
صد پنجره به سوی افق ها برای تو ست
در این سکوت محض دلم خاک می خو رد
حتی صدای خنده ی درنا برای تو ست
من یک حسود ساده ام و هیچ مال من
گویی تمام هستی و دنیا برای تو ست....

" قسمت... "
شده خم زیر بار تهمت ها شاعری از تبار غیرت ها
خفه اش می کند عبارت عشق گم شده در دیار عبرت ها
دست آلوده ای گلو یش را می فشارد ز کین و نفرت ها
خسته اش کرده آه های کبود یادگاری ز دور خجلت ها
مثل قابی شکسته بر دیوار کم شده از نگاه قیمت ها
نور بوده که سایه ای بکشد شده او سایبان ظلمت ها
آه از این زمانه می بینم فقر دل را میان ثروت ها
می رود تا نصیب خود بکند تکه ی کوچکی ز حرمت ها
سهم او را شبانه دزدیدند از میان نصیب و قسمت ها

